تبلیغات
گلپونه ها
 

رنج دیرینه

نوشته شده توسط :حمید
شنبه 8 مرداد 1390-01:33 ب.ظ


حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
آه از این درد که جز مرگ منش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم
که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست

آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی از اوست
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست

رنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسید
علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع
لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست

تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تنک حوصله را طاقت این طوفان نیست

سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست





خبر

نوشته شده توسط :حمید
شنبه 24 اردیبهشت 1390-10:18 ق.ظ

ای دوست ! به روی دوست بگشای دری

صاحب نظرا ! به مستمندان نظری

 

ما بی خبرانیم ز منزلگه عشق

ای با خبر ! از بی خبر آور خبری

 

امام خمینی (ره)



گریه

نوشته شده توسط :حمید
دوشنبه 19 اردیبهشت 1390-10:43 ق.ظ

هوا گرفته بود و باران می بارید ،
کودکی آهسته گفت :
((خدایا گریه نکن ، درست میشه ....!))


فاصله

نوشته شده توسط :حمید
یکشنبه 18 اردیبهشت 1390-10:40 ق.ظ


همیشه از فاصله ها گله داریم ،

شاید یادمان رفته که در مشق های کودکیمان
برای فهمیدن کلمات کمی هم فاصله لازم بود .


باران

نوشته شده توسط :حمید
شنبه 10 اردیبهشت 1390-02:54 ب.ظ

باران که می بارد تو می آیی            باران گل، باران نیلوفر                    
    باران مهر و ماه و آئینه               باران شعر و شبنم و شبدر      


باران که می بارد تو در راهی            از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز             با ابر و آب و آسمان جاری


غم می گریزد، غصه می سوزد        شب می گدازد، سایه می میرد
تا عطرِ آهنگ تو می رقصد              تا شعر باران تو می گیرد


از لحظه های تشنه ی بیدار             تا روزهای بی تو بارانی
غم می کشد ما را و می بینی         دل می کشد ما را تو می دانی

قطعاتی از اشعار سهراب سپهری

نوشته شده توسط :حمید
شنبه 3 اردیبهشت 1390-10:06 ق.ظ

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم .

**********************************

زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد .

**********************************

به سراغ من اگر می آیید ،
نرم و آهسته بیایید ،
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من .


شعری از امام خمینی (ره)

نوشته شده توسط :حمید
پنجشنبه 17 تیر 1389-08:19 ب.ظ

عشق مسیحا دم

بلبل از جلوه ی گل نغمه ی داود نمود

نغمه اش ، درد دل غمزده بهبود نمود

ساقی از جام جهان ، تاب به جان عاشق

آنچه با جان خلیل آتش نمرود نمود

بنده ی عشق مسیحا دم آن دلدارم

که به یمن قدمش ، هستی من دود نمود

در پریشانی ما ، هر چه شنیدی هیچ است

هیچ را کس نتوانست که نابود نمود

نازم آن دلبر پر شور که با صهبایش

پرده بردار رخ عبد و معبود نمود

قدرت دوست نگر کز نگهی از سر لطف

ساجد خاک در میکده مسجود نمود



غزلی از حافظ

نوشته شده توسط :حمید
سه شنبه 14 اردیبهشت 1389-02:45 ب.ظ



دیدی ای دل كه غم عشق دگر بار چه كرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه كرد؟
آه از آن نرگس جادو كه چه بازی انگیخت
آه از آن مست كه با سردم هشیار چه كرد؟
اشك من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار
طالع بی شفقت بین كه درین كار چه كرد؟
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه كه با خرمن مجنون دل افگار چه كرد؟
ساقیا جام میم ده كه نگارنده ی غیب
نیست معلوم كه در پرده ی اسرار چه كرد؟
آنكه پر نقش زد این دایره ی مینایی
كس ندانست كه در گردش پرگار چه كرد؟
فكر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید كه با یار چه كرد؟









شروع به کار

نوشته شده توسط :حمید
شنبه 4 مهر 1388-02:08 ب.ظ

سلام

معذرت می خواهم که توی تابستان نتونستم آپ کنم. از امروز دوباره کارم رو شروع می کنم .

                                                                  تقدیم به امام زمان (عج)

جـــانم به فدای خــاك پایت مهدی                 اذنم بده تا كنم صدایت مهدی
عشق تو عجین گشته به جان و دل من          ای جان و دلم شود فدایت مهدی



شعری زیبا از حافظ

نوشته شده توسط :حمید
سه شنبه 19 خرداد 1388-02:51 ب.ظ



ندارم فرصتی تا لحظه ی مرگ

نوشته شده توسط :حمید
یکشنبه 10 خرداد 1388-12:19 ب.ظ

ندارم فرصتی تا لحظه ی مرگ

بود بر شاخه هایم آخرین برگ

تو پنداری که شب چشمم به خواب است

ندانی این جزیره غرق آبست

به حال گریه می خوانم خدا را

به حال دوست می جویم شما را

زبس دل سوی مردم کرده ام من

در این دنیا تو را گم کرده ام من

مرا در عاشقی بی تاب کردی

کجا هستی دلم را آب کردی

نه اکنون بلکه عمری، روزگاریست

که پیش روی ما غمگین حصاریست

بود روز تو برای ما شب تار

صدایت می رسد از پشت دیوار

کلام نازنینت مهر جوش است

صدایت در لطافت چون سروش است

بدا ، روز و شب ما هم یکی نیست

شب ما بهر تو همگام روز است

به وقت صبح تو ما را شب آید

در آن هنگامه جانم بر لب آید

کویرم من، تو گلشن باش ای یار

به تاریکی تو روشن بــاش ای یار



آخرین شعر مولانا در حین وفات

نوشته شده توسط :حمید
شنبه 9 خرداد 1388-01:33 ب.ظ

آخرین شعر مولانا در حین وفات

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها كن

ترك من خراب شبگرد مبتلا كن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا كن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترك ره بلا كن

ماییم و آب دیده در كنج غم خزیده

بر آب دیده ما صد جای آسیا كن

خیره كشی است ما را دارد دلی چو خارا

بكشد كسش نگوید تدبیر خونبها كن

برشا خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زرد روی عاشق تو صبر كن وفا كن

دردیست غیر مردن كانرا دوا نباشد

پس من چگونه گویم كین درد رادواكن

در خواب دوش پیری در كوی عشق دیدم

با دست اشارتم كرد كه عزم سوی ما كن

گر ا‍‍ژدهاست بر ره عشق است چون زمرد

از برق این زمرد هین دفع اژدها كن



شعر ((سماع سرد)) از هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :حمید
سه شنبه 29 اردیبهشت 1388-02:06 ب.ظ

درین سرای بی کسی اگر سری در آمدی
هزار کاروان دل ز هر دری در آمدی
ز بس که بال زد دلم به سینه در هوای تو
اگر دهان گشودمی کبوتری در آمدی
سماع سرد بی غمان خمار ما نمی برد
به سان شعله کاشکی قلندری در آمدی
خوشا هوای آن حریف و آه آتشین او
که هر نفس ز سینه اش سمندری در آمدی
یکی نبود ازین میان که تیر بر هدف زند
دریغ اگر کمان کشی دلاوری در آمدی
اگر به قصد خون من نبود دست غم چرا
از آستین عشق او چون خنجری در آمدی
فروخلید در دلم غمی که نیست مرهمش
اگر نه خار او بدی به نشتری در آمدی
شب سیاه اینه ز عکس آرزو تهی ست
چه بودی از پری رخی ز چادری در آمدی
سرشک سایه یاوه شد درین کویر سوخته
اگر زمانه خواستی چه گوهری در آمدی


شعر ارسالی از طرف دوستان

نوشته شده توسط :حمید
چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388-09:54 ق.ظ

این شعر توسط اسما فرستاده شده است

با تشکر بسیار از ایشان

این هم ادرس وبلاگشون:  http://www.delnazok.blogfa.com/

كاشكی تاریكی می رفت،فردا می شد

صبح می شد،چِشمونِ تو پیدا می شد

لب های نازِ تو با قصه ی عشق

مثله گلهای بهاری وا می شد



یادته قول دادی پیشم می مونی

قصه ی عشق،زیرِ گوشم می خونی

نمی دونست دله وامونده ی من

كه تو رسمِ بی وفایی می دونی



هنوز از عشقِ تولبریزه تنم

عاشقِِ چِشمونِِ نازه تو منم

نمی دونم چرا من هم مثله تو

نمی تونم زیرِ قولم بزنم؟!





درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox